|

داوطلب اجباری، به بهانه سربازی محسنک

۲۸ مهر ۱۳۹۶ // نویسنده // دسته دسته‌بندی نشده // ۱ نظر

جمله ای هست که میگه ازدواج مثل سربازی میمونه با این که همه ناراضی هستن اما باز هم داوطلب داره!

مدتی بود که قصد داشتم مطلبی در مورد سربازی و خاطراتم بنویسم که خب… سربازی رفتن محسن عاملی مضاعف شد برای تعجیل در این امر. واقعیت اینه که سربازی چندان خوشایند پسر های ایران نیست و حق هم دارند. هزار و یک جور نقطه منفی در این خدمت مقدس نهفته و البته چند تایی هم نکات مثبت. از هر کس در مورد سربازی بپرسید اولین چیزی که خواهد گفت هدر رفتن عمر دوساله در مسیری بی هدف است. اما حداقل برای من سربازی چندان هم که تصور میکردم سخت، دشوار و هدر دهنده نیست. پس قصد دارم بر خلاف سایرین نگاهی بر مزایای سربازی بیندازم تا شاید بتوانید دیدتان را از این امر مقدس عوض کنید.

شرایط من از این قرار بوده و هست:

پس از فارغ التحصیلی از بیرجند به زاهدان مهاجرت کردم برای کار در یک شرکت خصوصی. قریب به ۱۰ ماه کار در شرکت و همزمان دویدن به دنبال امریه از این اداره به آن سازمان که در نهایت با سفارش پارتی محترم کار یکسره شد و احتمال امریه دار شدن من به بالای ۹۵ درد رسید، آن ۵ درصد هم از این بابت است که ممکن بود مدارک من در تهران رد شود و یا امریه من را به هر دلیلی نپذیرند.

دو ماه آموزشی را در پادگان آموزشی خاتمی یزد معروف به هتل خاتمی ( که البته به قول یکی از مربیان” اینجا هتل هست اما شما کارگران هتل هستید”) گذراندم آن هم در سرمای دی و بهمن ماه! در گروهان ۲۲ گردان ۲ با شماره تخت ۷۲.

بعد از آن هم با اینکه قرار بود در زاهدان مشغول به خدمت شوم به ناچار و طبق دستور مدیر عامل محترم به شهر مرزی میرجاوه در فاصله ۸۰ کیلومتری زاهدان اعزام شدم و کماکان در حال خدمتم.

شرحی از آنچه بر من گذشت را در زیر میتوانید بخوانید:

از تمام بچه های اتوبوس ما فقط من در گردان ۲ افتادم و این در الی بود که در ورودی پادگان قصد داشتم برگه ام را با یکی از بچه های گردان ۳ عوض کنم و خوب شد که نکردم! و توصیه میکنم شما هم فکر جابجا کردن را از سرتان بیرون کنید.

من همیشه تخت طبقه دوم را ترجیح می دادم ولی به اجبار من به طبقه پایین تخت منتقل شدم و بعد از دو  روز فهمیدم ارشد گروهان تخت کناری من، پسری به نام شهاب الدین است.( روابط حسنه در سربازی بسیار مهم و کار ساز خواهد بود).

زمانی که من وارد پادگان شدم به معنای واقعی کلمه هیچ کس را نمیشناختم و اگر قرار بود دو ماه آینده را اینجا بگذرانم پس باید فکری میکردم. باید به بهانه ای سر صحبت را با دور و بری ها باز می کردم، پس دست خویش اندر ساک مبارک فرو برده و پلاستیک ۳ کیلویی خشکبار و آجیل را که مادر عزیز برایم گذاشته بود  بیرون کشیدم. تقریبا در همان روز دوم به واسطه آجیل ها و خصوصا برگه های هلو با تمام ۳۰ نفر ردیف خودم آشنا شدم. تخت های روبرو از کردستان  و ارومیه بودند، سمت راست از بلوچستان، چپ ازیزد، کمی آنطرف تر از تهران و چند تایی اصفهانی و اهوازی! برای من این حجم از تنوع کم سابقه بود واقعا از تمام ایران داشتیم.

هر گروهانی چند نفر به نام ارشد دارد! ارشد گروهان، ارشد آسایشگاه، ارشد سلف، ارشد نظافت، دفتر دار، منشی، ارشد حمام ، ارشد چاشت و ….

انقدر ارشد داشتیم که بچه ها از روی شوخی برای هر کاری ارشد تعیین می کردند. ارشد بودن یکسری مزایا دارد و یکسری معایب. مزیت ارشد بودن افزایش درجه ( گرچه درجه مال آب گرم کن است ولی برای کسانی که امریه ندارند بسیار به درد بخور خواهد بود)، پاس ندادن شب ها و جیم زدن هر از گاهی بود اما اگر کسی خطایی میکرد دهان مبارک ارشد را همچون اتوبان تهران قم…..بعله دیگر. خوشبختانه در آسایشگاه ما بچه های یکدلی بودند و از این رو سعی بر این بود که کسی به خاطر کس دیگر دچار مشکل نشود اما در گروهان ۲۱ و ۲۳ تنش های شدیدی گزارش می شد.

بیدار شدن صبح گاهی در سربازی رمز موفقیت است!! اگر روز اول خودتان را مجبور به بیدار شدن بکنید روزهای بعد مشکلی نخواهید داشت در غیر این صورت منتظر اوقات سخت باشید. بسیار مهم است که چه ساعتی بیدار می شوید. بیدار باش ما ساعت چهار و نیم صبح بود اما من همیشه چهار صبح بیدار می شدم علت این امر چند چیز بود! اول اینکه فرصت کافی برای آنکارد کردن تخت و واکس زدن پوتین و مرتب کردن کمد داشته باشم، دوم مشکل صف های طولانی دستشویی بعد از بیدار باش بود واقعا مشکلی به شدت جدی و نهایتا دوش آب گرم صبح (یکی از عالی ترین بخش های سربازی)!! در طول هفته تنها در دو روز یکشنبه و چهار شنبه آن هم به مدت ۸ دقیقه فرصت دوش گرفتن داشتیم که با به در کوبیدن بچه ها و فریادهایشان زهر مار می شد ولی صبح عالی بود، خلوت، آب  داغ، ۳۰ دقیقه زمان و سر حالی!

توی سربازی قرار بر سخت گیریست پس اگر الکی شما را دواندند ناراحت نشوید و یا اگر گفتن به خاطر کار فلانی شما را اذیت کردیم جدی نگیرید. برنام همین است، چه کسی شرارت بکند و چه نکند شما را می دوانند پس به قول بیرجندی ها سر دل خود گشاد گیرِی.

گاهی اوقات برای خوردن یک شیشه دلستر یا آبمیوه دلتان لک می زند ولی بوفه بسته است! گاهی اوقات وقت ندارید،گاهی اوقات نمیشود که نمیشود. آن زمان است که قدر بعضی چیز ها را متوجه خواهید شد! مخصوصا قدر زمان! وقتی در مدت پنج دقیقه وقت اضافه هم میخوابی یا دودقیقه را چون یک ساعت میبینی.

همبستگی بین بچه ها خیلی عجیب است. روز اول همدیگر را نمیشناسید، اواسط دوره ممکن است به خاطر مریضی یکی از دوستانتان دهن به دهن فرمانده گردان و گروهان بگذارید و آخر دوره وقتی نگاه همدیگر میکنید دلتان نمیخواهد از یکدیگر جدا شوید. این حس شبیه هیچ حسی نیست حتی خوابگاه های دانشجویی یا اردو های طولانی یا هر چیز دیگر. اصلا سربازی هیچ چیزش شبیه تجربه های قبلیتان نیست، پس لطف کنید اگر سربازی نرفته اید به کسی که دارد از خاطراتش برای شما تعریف می کند هی نگویید میدانم چطوریست یا مثل فلان چیز است!!!!!

گاهی اوقات غذا به کام شما نیست، بوفه بسته است، حوصله دویدن صبحگاهی را ندارید، سر کلاس خوابتان می گیرد و هزار و یک چیز دیگر اما همه اش می گذرد. بعد ها که خاطراتتان را مرور می کنید فقط خوشی هایش یادتان می آید. ماجرا های سربازی واقعا کتابیست ۱۰۰۰ صفحه ای، تا بیست سال بعد هم هنوز میتوانی خاطره تازه تعریف کنی.

در نهایت چند مورد و تکنیک هست که بد نیست قبل از رفتن به سربازی بدانید:

۱- تنها چیزهایی که باید با خودتان ببرید اینهاست: (نخ و سوزن، حوله، مسواک، قاشق و چنگال، لیوان استیل؛ کرم، شامپو، لیف، شلوار راحتی، تیشرت، لباس زیر، دمپایی، ساعت مچی، اسپری دئودورانت) همه اینها مهم هستند و غیر از اینها وسیله اضافی است!

۲- سرتان را قبل از رفتن کوتاه کنید، لزومی ندارد با نمره ۰ یا ۴ از ته بزنید. کوتاهی سر بیشتر به خاطر این است که در بین گرد و خاک ها دچار بیماری نشوید.

۳- اگر آدم تنبلی هستید یک بسته کیسه فریز برای کشیدن روی ظرف غذا داشته باشید که مجبور به ظرف شستن نشوید.

۴- روز های اول خر تو خر است تا زمانی که مسئولین نظاف مشخص نشده اند زیاد در سلف نمانید. هر لحظه ممکن است در را ببندند و شما را وادار به تمیز کاری کنند.

۵- از بوفه یک جفت جوراب بخرید و استفاده نکنید. اگر مثل من حال جوراب شستن هر شب را ندارید یک جفت جوراب تمیز را نگه دارید، شب به شب خیس کنید و در لبه تخت آویزان کنید تا فرمانده دسته محترم رویت کند.

۶- توصیه می شود یک دفترچه خاطرات روزانه ببرید و خاطرات هر روزتان را هر چند مزخرف بنویسید وگر نه افسوس خواهید خورد.

۷- چند جمله خفن یاد بگیرید که روی در و دیوار بنویسید، یکی از جمله های رایج این است “الان که من اینو مینویسم تو تو خونه خوابی، الان که تو اینومیخونی من تو خونه خوابم”! یادتان باشد تاریخ اردو و اتفاقات خاص و مهم را زیر تخت ها بنویسید که بچه های بعدی بتوانند تجزیه تحلیل کنند و سرگرم باشند.

۸- شدیدا توصیه میکنم به شایعات توجه نکنید چون غیر از اعصاب خوردی چیزی برایتان ندارد

۹- بینید شما دو ماه در این منطقه حبس شدید و هیچ کاری از دستتان بر نمی آید پس مثل من ذهنتان را رها کنید و از شرایط موجود لذت ببرید.بیخیالی سیر کنید. از این نظر سربازی عالیست. بیشترین آرامش فکری من آن زمان بود. وقتی دلستر میخوردم انگار کنار ساحل مشغول آفتاب گرفتن بودم.

۱۰- یک دفترچه هم ببرید برای اینکه هم دوره ای هایتان داخلش یادگاری بنویسند و آدرس و شماره تلفنشان را بگیرید. خیلی به درد بخور و خوب است.

۱۱- محض احتیاط یک کتاب سبک هم با خودتان ببرید تا در مواقع بیکاری بخوانید من خودم در مدت سربازی ۵ کتاب خواندم.بهترینشان خاک های نرم کوشک بود.

در ادامه چند برگ از دفترچه یادگاری های بچه ها براتون گذاشتم. روشون کلیک کنین و بخونین!



  • ممنون سیاوش که به فکر بودی و تجربه‌هات رو قبل از رفتنم گفتی.
    اون بخش وسایل ضروری سوال بزرگی بود برام که حلش کردی.
    نکته‌ها، خصوصا جوراب هم خیلی بدرد میخوره، اگر مشکلی برام پیش نیاد البته.
    ادبیات مطلبت خیلی شبیه به مطلبی در همین مورد به اسم «از سیر تا پیاز سربازی» هست.

    موفق باشی برادر
    باز هم ممنون

پاسخ دادن

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد. فیلد وب سایت اختیاری است